خانه | شناخت نامه زندگی و آثار | اشعار | مقالات | سخنرانی ها | داستان ها | گفت و گو ها | نامه ها | ترجمه ها | پژوهش ها | مطبوعات | تصاوير و صداها | دفتر نظارت

شعر و توده

 

 

       - آقاى شاملو، سال‏ها است كه بخش مهمى از وقت و نيروى شما صرف كار بر روى فرهنگ توده مى‏شود. مى‏شود براى ما در خصوص شعر عامه صحبت كنيد؟
       - در اين زمينه من مواد بسيار زيادى گرد آورده‏ام: ترانه و تصنيف و چيستان و اوراد و اذكار و بسيارى چيزهاى ديگر.
      
عامه مردم عادتاً شعر را جز به صورت منظوم آن نمى‏پسندند اما در شعرِ خود بيش از خواص به آنچه ما در اين سال‏ها به «منطق شاعرانه» تعبير كرده‏ايم تكيه مى‏كنند. اين نكته كه شعر بدون توجه به منطق صورى و قياس و تجربه ما آن را دور مى‏زند و مستقيماً روى احساسات و عواطف‏مان اثر مى‏گذارد از بررسى شعر توده زودتر استخراج مى‏شود. صادق هدايت كه روى ترانه‏هاى عاميانه مطالعاتى كرده بود در مقدمه اوسانه مى‏نويسد: دسته‏ئى از اين ترانه‏ها با وجود مضمون ساده به‏قدرى دلفريب است كه مى‏تواند با قصائد شاعران بزرگ همسرى كند (البته كلمه «قصائد» در اين جمله معنا ندارد و پيدا است كه از سر سهو بر قلم هدايت آمده و بدون شك منظورش غزليات بوده است). و به دنبال اين جمله قطعات «تو كه ماه بلند در هوائى» و «ديشب كه بارون اومد» را نمونه مى‏آورد.
       
پاره‏ئى از اين شعرها واقعاً به بى‏گناهى و پاكى يك كودك سه ساله است كه جز گرفتن لُپ او و به هم فشردن دندان‏هاى خودت چاره‏ئى نمى‏يابى. سالم و شاداب عين يك سيب سرخ، كه دلت مى‏خواهد گازش بزنى تا صداى تُرديش را بشنوى و حُرمت بويش را كشف كنى:
                  
اين خونه رو كى ساخته؟
                  
اوسّاى بنا ساخته‏
                  
با چوب نعنا ساخته.
      
يا اين ترانه كه مادر براى پسر نوزادش بهرام (يا هر نام ديگرى كه دارد) مى‏خواند:
                  
بهرامِ نازِ قندى‏
                 
اسبتو كجا مى‏بندى؟
                  
زير درخت نرگس.
                  
داغتو نبينم هرگز.
      
يا مثلاً اين ذكر گونه مذهبى كه يك تكه‏اش را نقل مى‏كنم:
                  
اى خداى حق‏نما !
                  
مرغكى بودم تو هوا !
                  
آبِ دريا خورده بودم‏
                  
ريگِ صحرا چينده بودم‏
                  
اِماما رو ديده بودم‏
                  
گل به جاشون كرده بودم‏
                  
پشت‏شون نماز خونده بودم ...
 
شب هنگام چوپان جوان كرد از دل به خواندن آغاز مى‏كند:
                  
خدا داش لَدَش شعله‏ى، نگه شو
 
تا كِى بيدار بزم خِيْل بچولَه خو
 
اگِه هَله سَم سايَم دِياره
 
اگه دانيشم دل بى‏قراره.
 
 
 
خدا رها كرد از دست شعله مهتاب شب را
 
تا كى بيدار بمانم و گله بخوابد؟
 
اگر بايستم سايه‏ام ديده مى‏شود
 
اگر بنشينم دلم بى‏قرارى مى‏كند.
 
و براى غم گذاشتن همين رباعى بسش است.
      
يك عامل اصلى شعر خيال است و تخيل در اين شعرها محشر است. تصويرهائى در شعر عامه هست كه شاعر رسمى متساوى‏الساقين حتا فكرش را هم جرأت نمى‏كند به سرش راه بدهد. اما شاعر توده كه نه براى دريافت صله يا امضاى پاى شعر بل‏كه فقط براى گفتن حرف دلش شعر سروده با گشاده‏دستى تمام با يك حركت ذهنى آن را گفته و گذشته:
                  
دروازه نگين داره‏
                  
قلف عمبرين داره.
      
دنبال معنا نمى‏گردد. شعر برايش از قماش تاريخ و جغرافيا نيست كه لغت‏نامه و مرجع بطلبد. شعر برايش از همان قماش رقص و بازى است. بچه‏ئى كه نرقصد و بازى نكند قطعاً بيمار است، و جامعه‏ئى كه شعرش - مثل رقص و بازى‏براى كودك - جدى ونشانه سلامت‏نباشد حتماً بايد پزشكش راعوض‏كند.
      
متأسفانه ما، يا چنان اين ترانه‏ها را سهل گرفته‏ايم يا چنان بدون دقت به آن‏ها عادت كرده‏ايم يا ابيات بى مزه‏ئى نظيرِ
                  
اول ارديبهشت ماه جلالى‏
                  
بلبل گوينده بر منابر قضبان (!)
 
شوق و ذوق‏مان را كور كرده كه درك زيبائى ساده و پاك اين ترانه‏ها گاه واقعاً براى‏مان غيرممكن جلوه مى‏كند. بخصوص كه آن‏ها را از بچگى شنيده‏ايم و آن هم به عنوان يك چيز غيرجدى فاقد معنائى كه با صفت‏
 «
بچگانه» توسرى مى‏خورد و درنهايتِ امر به جاى آن‏كه سازنده و آموزنده‏ باشد فقط ما را از «بچه» بودن‏مان شرمسار مى‏كرد. از سوى ديگر هر كلمه يا تصوير آن‏ها در ذهن ما با خاطره‏ئى يا اشاره‏ئى به هم دوخته شده و ديگر تفكيك و استقلال دادن‏شان از هم كار چندان آسانى نيست. ببينيد اين ترانه‏ها چه راحت از قوانين و ضوابطى كه گروهى سعى كردند از آن «لتريسم»(3)بتراشند فراتر رفته و نتيجه كار، تنها با مكاشفه‏ئى آزاد و بى قيد و بند، چه طبيعى و قابل قبول از آب درآمده:
                  
دلا دوش و دلا دوش و دلا دوش‏
                  
به حق گمبذِ سبزِ سياپوش‏
                  
نهم لب بر لبونش جون سپارم‏
                  
بيفتم همچو گيسويش به پهلوش!
 
يا اين ترانه كه براى بند آمدن باران خوانده مى‏شود:
                  
انجلا و منجلا
                  
به حق گمبذ طلا
                  
اَبرا رو ببر به كوه سيا
                  
آفتابو بيار به شهر ما !
      
من با جرأت مى‏گويم كه شعر واقعى از اين ترانه‏ها شروع مى‏شود و با اين ترانه‏ها ادامه پيدا مى‏كند. - تجربه بسيار موفقى كه لوركاى شاعر را براى جهان به وجود آورد.(4) نياز به گريز و نياز به بازى و بى هيچ ترديدى نياز انسانىِ آفرينندگى. حتا هنگامى كه شاعر توده مى‏خواهد بينشى را مطرح كند كه ما با گنده‏گوئى خودبينانه به آن نام دهن پر كن «فلسفه» مى‏دهيم، باز اين عمل را به سهولتِ دست دراز كردن و گُلى را چيدن انجام مى‏دهد. در بحثى راجع به چيستان‏هاى عاميانه نمونه‏ئى آورده‏ام كه چون جلو ذهنم است بگذاريد همان را اين‏جا تكرار كنم. واقعاً آيا مى‏توان باد و كوه و سنبله گندم را در طرحى زيباتر و استعارى‏تر و شاعرانه‏تر از اين نشان داد؟:
                  
يكى رفت‏
                  
يك موند
                  
يكى به حسرت سر جمبوند.
      
تصاوير سه‏گانه‏ئى كه تنها در سه فعل، در سه حركت فشرده بيان شده است. حركاتى كه حتا نمى‏توان مدعى شد حركات غالب يا حاكم بر شى‏ء است. يعنى رفتن براى باد و ماندن يا ماندگار بودن براى كوه و سر جنباندن براى سنبله گندم. اما هنگامى كه در آخرين تصوير قيد «به حسرت» را نگاه مى‏كنيم تازه متوجه مى‏شويم سازنده چيستان تا چه حد متفكرانه طبيعت پيرامونش را تجربه كرده است و درمى‏يابيم كه در پس اين معماى به‏ظاهر ساده كه در آن سه شى‏ء از طبيعت را انتخاب كرده كنار هم گذاشته چه انديشمندانه به مرگ و زندگى نظر افكنده است. پى مى‏بريم كه آن‏كه به حسرت سر مى‏جنباند به‏راستى نه خوشه گندم كه انسانى متفكر است. انسانى كه به باد و كوه نگاه مى‏كند، به آن‏كه بى‏ثبات و نااستوار درگذر است و به آن‏كه استوار است و پا در جاى. از يكى به عمر شتابناك دمدمى متوجه مى‏شود از ديگرى به آنچه باقى است، سربلند و پاك و شكوهمند است و از آمدن‏ها و رفتن‏ها پروائيش نيست و آنگاه به موقعيت حال و مجال خود شايد به مثابه موجودى كه هرچند نه چون نسيم «تند گذر» است و نه چون كوه «ديرمان»، مى‏تواند چنان به جهان آيد و بگذرد كه آمدن و رفتنش را اثرى بى‏دوام‏تر از عبور نسيمى به گندمزارى باشد يا به عكس: چنان كه ديگر تا جهان باقى است او نيز باقى بماند. - و آنگاه چون سنبله به عبرت سر بجنباند.
      
جالب اين است كه مدت‏ها پس از نوشتن آن مقاله سه روايت ديگر از اين چيستان به دستم آمد كه دو تاى آن‏ها مختصر اختلافى باهم دارد. در اين روايت قيد «به حسرت» حذف شده اما چيزى باور نكردنى جاى آن را گرفته كه به مفهوم فلسفى چيستان عمق حيرت‏انگيزى داده. درحقيقت لحن طنزآميزى كه وزن دفى اين روايت به چيستان داده توانسته است بهتر از قيد «به حسرت» مطلب را بيان كند. - عجيب نيست؟:
                  
يكى رفت و يكى موند
                  
يكى كله‏شو جمبوند.
 
و در روايت ديگر: يكى سرشو مى‏جمبوند. - اين را هم بگويم كه در اين دو روايت جواب چيستان هم عوض شده بى اين‏كه در مفهوم اصلى آن تغييرى پيدا شود. در جواب‏هاى اخير، آن كه رفت آب است (به جاى باد)، آن كه ماند سنگ است (به جاى كوه)، و آن كه سر جنباند شاخه بيد است (به جاى سنبله گندم). و ما به اين مى‏گوئيم تكنيك ! - يعنى تا اين كلمه را نگوئيم نمى‏توانيم تفاوت آن دو روايت را درك كنيم.


 
 بالاي صفحه | چاپ | تماس

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار احمد شاملو می باشد.
استفاده از مطالب با ذکر نشاني سايت بلامانع است
.