خانه | شناخت نامه زندگی و آثار | اشعار | مقالات | سخنرانی ها | داستان ها | گفت و گو ها | نامه ها | ترجمه ها | پژوهش ها | مطبوعات | تصاوير و صداها | دفتر نظارت

فدريکو گارسيا لورکا

 

 

به خون سرخش غلتيد
بر زمين پاکش فرو افتاد،
بر زمين خودش: بر خاک غرناطه!
آنتونيو ماچادو: جنايت در غرناطه رخ داد

 

فدريکو گارسيا لورکا درخشان‌ترين چهره‌ي شعر اسپانيا و در همان حال يکي از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتي که نه تنها از شعر پرمايه‌ي او، که از زند‌گي ِ پُرشور و مرگ جنايت بارش نيز به همان اندازه آب مي‌خورد.
به سال ۱۸۹۹ در فونته واکه روس ــ دشت حاصلخيز غرناطه ــ در چند کيلومتري ِ شمال شرقي ِ شهر گرانادا به جهان آمد. در خانواده‌يي که پدر، روستايي ِ مرفهي بود و مادر، زني متشخص و درس خوانده. تا چهار سال‌گي رنجور و بيمار بود، نمي‌توانست راه برود و به بازي‌هاي کودکانه رغبتي نشان نمي‌داد اما به شنيدن افسانه‌ها و قصه‌هايي که خدمتکاران و روستاييان مي‌گفتند و ترانه‌هايي که کوليان مي‌خواندند شوقي عجيب داشت. اين افسانه‌ها و ترانه‌ها را عميقاً به خاطر مي‌سپرد، آن‌ها را با تخيل نيرومند خويش بازسازي مي‌کرد و بعدها به گرته‌ي آن‌ها نمايش واره‌هايي مي‌ساخت و در دستگاه خيمه شب بازي ِ خود که از شهر گرانادا خريده بود براي اهل خانه اجرا مي‌کرد.

عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگز در او کاستي نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علي‌رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق نمايشنامه‌هاي جاويداني چون عروسي ِ خون، يرما، خانه‌ي برناردا آلبا و زن پتياره‌ي پينه‌دوز رهنمون شد که باري شگفت‌انگيز از سنت‌هاي اسپانيا و شعر پُر توش و توان لورکا را يک جا بر دوش مي‌برد.

بدين سان نخستين آموزگار لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن‌اش آموخت و نيز با موسيقي آشنايش کرد; و مزرعه‌ي خانواده‌گي‌اش بود که در آن سنت‌هاي کهن آندلس را شناخت و با ترانه‌هاي خيال‌انگيز کوليان انسي چنان گرفت که براي سراسر عمر کليد قلعه‌ي جادويي ِ شعر را در دست‌هاي معجزگر او نهاد.

لورکا سال‌هاي بسيار در آموزشگاه گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشته‌ي خاصي را در هيچ يک از اين دو به پايان نبرد و در عوض، فرهنگ و ادب اسپانيايي را به خوبي آموخت. عطشي که به خواندن و دانستن همه چيز و هر چيز در او شعله مي‌کشيد از او شاعري به بار آورد که آگاهي ِ عميقش از فرهنگ عاميانه‌ي اسپانيا حيرت‌انگيز است و سراسر اسپانيا در خونش مي‌تپد. به جاي تحصيل رسمي در دانشگاه‌ها شب و روزش در جمع مرداني مي‌گذشت که هم از آن زمان به تلاش و تقلا برخاسته بودند تا هنر و فرهنگ روزگار خود را بسازند: کساني چون مانوئل دوفاياي موسيقيدان، خيمه‌نز و ماچادو و وينسنته آله خاندرو و پدروپ ساليناس شاعر، خوزه ارتگايي گاست متفکر و جامعه‌شناس، و نامداراني ديگر چون آراگون، کيتز، ولز، رافائلو آلبرتي، خورخه گوي‌لن، ِ و موره‌نو و وي‌يا و ديگران. در نواختن گيتار و پيانو چندان استاد شده بود که دوشادوش مانوئل دوفايا به گردآوري و تدوين ترانه‌هاو آهنگ‌هاي کوليان پرداخت و حتا با ياري و همکاري ِ او از آوازها و ترانه‌ها و تصنيف‌ها و لالايي‌هاي کوليان مناطق جنوبي اسپانيا جشنواره‌ي چشمگيري برپا داشت.

لورکا از مکتب‌هاي هنري ِ سال‌هاي پس از جنگ جهاني ِ اول ــ همچون دادائيسم و فوتوريسم ــ که بر خيل شاعران معاصر وي در سراسر غرب تاءثيري پايدار به جا نهاد اثري نپذيرفت با اين همه آشنايي و انس وي با سالوادور دالي سبب گرايش او به مکتب سوررآليسم و خلق آثار شعري و نمايشي ِ بي‌نظيري شد که همچنان بر زمينه‌ي سنتي ِ ترانه‌هاي کوليان استوار است اما رنگ و مايه‌يي سوررآليستي دارد و از آن ميان مي‌توان به اشعار حيرت‌انگيز مجموعه‌ي شاعر در نيويورک او اشاره کرد که حاصل شاعرانه‌ي سفرش به آمريکا و وحشتش از مشاهده‌ي نيويورک «شعر معماري فوق بشري و ريتم سرگيجه‌آور و هندسه‌ي ملال» است، با مهري سرشار و انساني به سياهان آن ديار.

هنگامي که رژيم جمهوري ِ مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود تا تئاتر را به ميان مردم برد اقدام به ايجاد گروه نمايشي ِ سياري از دانشجويان کرد که نام لاباراکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهري به شهري و از روستايي به روستايي در حرکت بود و نمايشنامه‌هاي فراواني بر صحنه آورد.

در پنج ساله‌ي آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعري مستقل پرداخت. مي‌توان گفت مهم‌ترين شعر پيش از مرگ او و  شاهکار تمامي ِ دوران سراينده‌گيش مرثيه‌ي عجيبي است که در مرگ فجيع دوست ِ گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشت‌ها و بينش خاص او از مرگ و زندگي، با تراژدي‌هايي که سال‌هاي آخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آن‌ها کرده بود در يک خط قرار مي‌گيرد.

يعني سخن از «سرنوشت ستمگر و گريزناپذيري» به ميان مي‌آورد که «قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه‌ي احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام مي‌کند».

در باب مرگ ايگناسيو گفته‌اند لحظاتي پيش از آن که براي آخرين بار در ميدان حضور يابد خورشيد ناگهان به سياهي درنشسته بود. آنگاه دستياران گاوباز سايه‌ي بسيار عظيم کرکسي را ديده بودند بال گشوده، که بر سرتاسر ميدان گذشته بود و اين حادثه را همچون اخطاري شوم از جانب سرنوشت تلقي کردند. مربي ِ پير ايگناسيو نيز هنگامي که او را تا دري که بر ميدان گشوده مي‌شد بدرقه مي‌کرد ناگهان وحشت‌زده بر جاي ايستاد چرا که بي‌سبب بوي تند شمع سوخته در مشامش پيچيده بود اما به هيچ وجه نتوانست گاوباز را از حضور در ميدان منصرف کند.

اکنون ديگر

مرگ به گوگرد پريده رنگش فروپوشيده

رخسار مردگاوي مغموم بدو داده بود.

اين اثر شامل چهار بخش است در چهار وزن، که يک سال پيش از مرگ خود ِ لورکا سروده شده و متاءثر از سنت مرثيه‌سرايي در اسپانياست و به قولي «زيباترين شعري است که تا امروز در اين زبان سروده شده» اما بي‌گمان تاءثير عاطفي ِ شگرف آن هنگامي به اوج خود رسيد که خبر مرگ جنايتکارانه‌ي خود او همچون شيوني دردناک در سراسر اسپانيا پيچيد.

لورکا هرگز «يک شاعر سياسي» نبود اما نحوه‌ي برخوردش با تضادها و تعارضات دروني ِ جامعه‌ي اسپانيا به گونه‌يي بود که وجود او را براي فاشيست‌هاي هواخواه فرانکو تحمل ناپذير مي‌کرد. و بي‌گمان چنين بود که در نخستين روزهاي جنگ داخلي ِ اسپانيا ــ در نيمه شب ۱۹ اوت 1936 ـ به دست گروهي از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه‌هاي شمال شرقي ِ گرانادا در فاصله‌ي کوتاهي از مزرعه‌ي زادگاهش به فجيع‌ترين صورتي تيرباران شد بي‌آن که هرگز جسدش به دست آيد يا گورش بازشناخته شود.

لورکا اکنون جزيي از خاک اسپانياست همچنان که آثار او جزيي از فرهنگ پربار اسپانيايي است:

ــ عقابان کوچک! (با آنان چنين گفتم) گور من کجا خواهد بود؟

ــ در دنباله‌ي دامن من! (چنين گفت خورشيد)

 ــ در گلوگاه من! (چنين گفت ماه.)

با آن که درباره‌ي مرگ لورکا بسيار گفتند و نوشتند جزئيات وقايع تا ديرگاه بر کسي روشن نبود تا اين که سرانجام خوزه لوئيس دبيايونگا با استفاده از آن‌چه شاهدان عيني قضيه براي او بازگفته بودند جزئيات آخرين شب زندگي او را در کتابي نوشت.
آن‌چه در زير مي‌آيد فشرده‌ي بخشي است از اين کتاب، که از زبان فونسه‌کا نامي نقل مي‌شود. چنان که خواهيم ديد اين شخص در تمام مراحل بازجويي و اعدام شاعر حضور داشته است.

«... بالدس با حرکت خشک سبابه‌ي خود عينک دوديش را به بالاي پيشاني راند. نگاهي بي‌رنگ داشت با خيره‌گي ِ خاص چشم خزنده‌گان و پلکک‌هايي پُر از رگ‌هاي برجسته.

ــ خوب، گارسيا لورکا، اين که امروز خودتان را در برابر يکي از افراد سابق گارد سيويل مي‌بينيد چه اثري در شما مي‌گذارد؟

شاعر براي نخستين بار در زندگي کلمه‌يي پيدا نکرد...

ــ خيال مي‌کنم ترانه‌ي گارد سيويل اسپانيا کار شماست.

ــ بله آقاي فرماندار.

ــ لابد به‌اش هم مي‌نازيد؟

شاعر ساده‌دلانه قبول کرد:

ــ اغلب به‌ام مي‌گويند که اين يکي از بهترين شعرهاي من است.

ــ عقيده‌ي خودتان در موردش چيست؟

ــ خب، من شعرهاي بهتر از آن هم نوشته‌ام.

ــ مثلاً؟

ــ همان‌هايي که بچه‌ها تو کوچه‌ها مي‌خوانند. مثلاً لونا/ لونه‌را/کارسکابله را...

 (من، فونسه‌کا، با خودم گفتم:) عجب! پس اين ترانه را او ساخته. دخترهايم اغلب تو خانه اين ترانه‌ي زيبا را مي‌خوانند. حاضرم شرط ببندم بالدس روحش هم خبر نداشت که اين ترانه‌ي کودکانه مال لورکاست.

ــ برگرديم سر ترانه‌ي گارد سيويل... مي‌شود لطف بفرماييد موضوع اين شعر را براي من در چند کلمه خلاصه کنيد؟

عرق از سراپاي لورکا سرازير بود. دوباره بدون نتيجه بنا کرد تو ذهنش دنبال کلمات گشتن. فرماندار که چشم‌هايش ريزتر از هميشه شده بود گفت: ــ مي‌خواهيد به‌تان کومک کنم؟

لورکا برگشت به طرف من نگاه کرد: استمدادي که بي‌جواب ماند.

بالدس آهي کشيد و گفت: ــ خب، اگر حافظه‌ام خطا نکند صحبت شهر کولي‌نشيني در ميان است که گارد سيويل مي‌آيد آن را غارت مي‌کند و هر که را دم چَکَش بيايد مي‌کُشد و البته بدون آن که انگيزه‌ي اين اقدام ذکر بشود. آقاي لورکا اسم اين کار را چه مي‌شود گذاشت؟

ــ آن يک شهر خيالي است آقاي فرماندار.

ــ من هم همين را مي‌گويم. چون تو اسپانيا هيچ شهر يا شهرکي را سراغ ندارم که تمام اهاليش کولي باشند. شما چه طور فونسه‌کا؟

ــ من هم همين طور آقاي فرماندار.

ــ متشکرم، از اين بابت اطمينان داشتم. (و دوباره به سوي لورکا برگشت): پس صحبت از شهري است که صرفاً زاييده‌ي تخيل شما است و بنابراين خودتان هرگز در صحنه‌هايي که توصيف کرده‌ايد حضور نداشته‌ايد. و بي‌آن که به شاعر مجال پاسخ گفتن بدهد کاغذي از روي ميزبرداشت به طرف او دراز کرد:

ــ بگيريد بخوانيد. بلند! کاغذ از دست لورکا افتاد. وقتي که خم شد برش دارد طره‌يي مو روي پيشانيش افتاد و همان جا باقي ماند. بالدس بي‌صبرانه گفت: ــ ياالله، بخوانيد!

شاعر بي‌اين که به کاغذ نگاه کند شروع به خواندن کرد. صدايش مي‌لرزيد و چيزي شبيه هق‌هق گريه بود. بالدس که با پلک‌هاي برهم نهاده به آن گوش داده بود چشم‌هايش را باز کرد و گفت:

ــ يک زن کولي جلو در خانه‌اش نشسته ناله مي‌کند. پستان‌هايش را بريده‌اند گذاشته‌اند توي يک سيني. تصوير غير قابل درک نفرت‌انگيزي است و کار کار ِ گارد سيويل است، مثل باقي کثافتکاري‌ها! شما، گارسيا لورکا، خودتان هيچ وقت چنين صحنه‌يي را ديده‌ايد؟

شاعر که چشم‌هاي فراخش را به او دوخته بود چيزي نگفت.

ــ بله يا نه؟

ــ نه آقاي فرماندار.

ــ پس اين فقط يک حدس است آن هم يک حدس کاملاً بي‌اساس. زنداني جراءتي به خود داد که حرف او را اصلاح کند:

ــ شاعرانه، آقاي فرماندار.

ــ منظورم همين است. اگر درست فهميده باشم حقيقت در شعرهاي شما مطلقاً به حساب نمي‌آيد.

ــ آن‌چه در شعر به حساب مي‌آيد هميشه حقيقت محض نيست آقاي فرماندار، بلکه... بالدس هر دو تا مشتش را کوبيد روي ميز و فرياد زد:

ــ بلکه سوءنيت است، نه؟ منظور اصلي بدنام کردن است، نه؟ گمراه کردن و دروغ پراکندن است... در ذهن شما و قهراً در ذهن خواننده‌هاي شعرهاتان گارد سيويل عادت دارد شهرها را غارت کند و پستان دخترها را ببرد و اين اعمال را هم همين طوري بدون علت و انگيزه انجام مي‌دهد. فقط براي لذت.

ــ من هرگز چنين چيزي نگفته‌ام.

ــ شما کار بهتري کرده‌ايد: اين‌ها رانوشته‌ايد! شاعر با دست‌هاي آويزان سر به زير افکند.

ــ آقاي فرماندار سعي کنيد منظورم را بفهميد. من با نوشتن ترانه‌ي گارد سيويل فقط و فقط خواسته‌ام ترس را بيان کنم. ترسي که مردم بينوا و کولي‌ها و زن‌ها و بچه‌هاشان را قبض روح مي‌کند.

دادِ بالدس درآمد که: ــ ترس، شماييد، شاعران بيضه‌هاي من!... شما و امثال شمايي که با دروغ‌هاتان تخم ترس را مي‌کاريد. با آن لذتي که از دگرگون کردن شکل همه چيز به‌تان دست مي‌دهد، با آن لذتي که از عوض بدل کردن همه چيز به کثافت کشيدن همه چيز به‌تان دست مي‌دهد!

بعد با حرکتي خشم آلود کاغذ ديگري از روي ميز برداشت جلو چشم لورکا گرفت:

ــ آن‌چه تو وجود شما بيش از همه چيز مورد نفرت من است افکارتان نيست، آن نحوه‌ي تزريق زهرتان است که زير سرپوش «هنر» انجامش مي‌دهيد... من آن کارگر بي‌سوادي را که پشت سنگرها مشت تکان مي‌دهد به روشنفکري که خودش را تو اتاقش زنداني مي‌کند و کتاب تخم مي‌گذارد ترجيح مي‌دهم. اولي را با احترام تيرباران مي‌کنم اما دومي را هيمشه با لذت کامل مي‌کشم.
و با رديگر مرا به شهادت طلبيد:

گوش کنيد فونسه‌کا! (و با صدايي يکنواخت از روي کاغذ خواند:) «من برادر همه‌ام اما از موجودي که فقط چون وطنش را چشم و گوش بسته دوست مي‌دارد خودش را خداي افکار ناسيوناليستي تجريدي جا مي‌زند متنفرم من اسپانيا را مي‌ستايم و آن را تا مغز استخوان‌هايم حس مي‌کنم اما در درجه‌ي اول همشهري ِ دنيا و برادر همه‌ام»... امضاي پاي اين نوشته گارسيا لورکا است... خب، من، بالدس، سرگرد نيروي زميني، فردي دست راستي اما محدود، فردي شرافتمند اما داراي فکر بسته و طبعاً بي‌خبر از همه‌ي جريان‌ها (نظامي‌ها را شما همين جور مي‌بينيد ديگر، نه؟) با شما موافق نيستم. من ترجيح مي‌دهم وطنم را چشم و گوش بسته و کور نسبت به باقي دنيا دوست داشته باشم. من، آقا! افتخار دارم همان فردي باشم که شما به‌اش «ناسيوناليست تجريدي» مي‌گوييد و هرگز هم نه همشهري ِ دنيا خواهم بود نه برادر کسي، چون که اسپانيايي بودن تمام وقتم را مي‌گيرد!

باز خم شد روي ميز و کاغذ ديگري برداشت:

ــ و حالا، فونسه‌کا، براي ختم مقال به اين يکي گوش بدهيد: «دو مرد در ساحل رودخانه‌يي راه مي‌روند. يکي از آن دو ثروتمند است ديگري فقير. مرد ثروتمند مي‌گويد: «آه، چه کشتي ِ زيبايي روي آب است! نگاه کنيد به اين زنبق‌هايي که ساحل را غرق گل کرده!» ــ و مرد فقير زمزمه مي‌کند که: «من گرسنه‌ام و هيچي نمي‌بينم. من گرسنه‌ام! ــ روزي که گرسنگي از جهان رخت بربندد بزرگترين انفجار روحي که بشريت بتواند فکرش را بکند به وقوع مي‌پيوندد. محال است تصور بشود کرد که در روز وقوع انقلاب بزرگ چه شادي عظيمي روي خواهد داد.»

کاغذها را روي ميز انداخت.

ــ خوب، گارسيا لورکا! چند نفر را با اين نوشته فريب داده‌اي؟ تا حالا چند تا از فقرا به کومک شما، به کومک نوشته‌ي شما، يقين کرده‌اند که يک روز گرسنگي از اين جهان رخت برمي‌بندد; در صورتي که خودتان بهتر مي‌دانيد که بي‌گفت و گو وضع فردا به مراتب از امروز بدتر خواهد بود؟ با اين حرف‌ها چند نفر را تا حالا بدبخت کرده‌ايد؟ براي خاطر انقلاب بزرگي که وعده‌اش را به آن‌ها داده‌ايد تا حالا چند تاشان مرده‌اند يا خواهند مرد؟

شاعر جوابي نداد. بالدس بلند شد و من هم به طور غريزي از او تبعيت کردم. به نظر مي‌آمد که آرامش کامل خودش را بازيافته است. با تاءني ِ تمام گفت:

ــ گارسيا لورکا! من شما را به خاطر خيانت به سرزميني که شاهد تولدتان بوده گناهکار اعلام مي‌کنم. گناهکار نسبت به طبقه‌ي خودتان و نسبت به تمام کساني که با نوشته‌هاتان فريب‌شان داده‌ايد.

مکثي کرد تا نفسي تازه کند. با نوک انگشت‌هايش به لبه‌ي ميز تکيه کرد و با کلماتي مقطع گفت:

ــ من شما را محکوم مي‌کنم که ديگر هرگز چيزي ننويسيد.

ناگهان اين احساس به من دست داد که لورکا به طرز عجيبي کوچک شده است. زمزمه‌وار پرسيد:

ــ ديگر هرگز؟

ــ بله، ديگر هرگز!

يک بار ديگر شاعر دنبال نگاه من گشت. پرسش خاموش چشم‌هاي سياهش را تحمل کردم و صدايش را شنيدم که گفت: ــ ترجيح مي‌دهم بميرم!

بالدس به نحوي نامحسوس قد راست کرد و پرسيد:

ــ از من چنين لطفي را تقاضا مي‌کنيد؟

شاعر دوباره زير لب تکرار کرد: ــ ترجيح مي‌دهم بميرم! فرماندار چند ثانيه‌يي فکر کرد و بعد تقريباً با مهرباني گفت: ــ باشد، موافقم. بعدها ديگر کسي نخواهد توانست ادعا کند من شخص سنگدلي بوده‌ام!

نشست و با عجله چند کلمه‌يي روي کاغذي نوشت و به من داد:

ــ فونسه‌کا، اين دستور کتبي من است. اقدام کنيد!

و با اشاره‌ي دست به گفت‌وگو پايان داد.

زنداني را برگرداندم به سلولش. در راه هيچ کدام حرفي به زبان نياورديم. لورکا روي سکوي سلول نشست و چون ديد من بي‌حرکت در آستانه ايستاده‌ام با کمرويي پرسيد: ــ سيگار داريد؟

 بسته‌ي نيمه خالي ِ سيگارم را انداختم رو زانوهاش و گفتم: ــ مال شما.

و برايش کبريت زدم. دود را که فرو داد به سرفه‌ي شديدي افتاد.

همچنان که اشک‌هايش را با پشت دست پاک مي‌کرد گفت: ــ در زندگيم اولين دفعه‌يي‌ست که مي‌افتم به زندان. (سيگار را انداخت زمين و زير پا له کرد:) اگر مردم مي‌دانستند هيچ وقت پرنده‌يي را در قفس نمي‌کردند. و آن وقت سوالي از من کرد که از شنيدنش وحشت داشتم:

ــ قرار است کجا ترتيب کار داده شود؟

چون براي خودم هم روشن نبود زير لب گفتم: ــ خودتان خواهيد ديد.

ــ فقط کاش تو قبرستان نباشد. قبرستان براي سکوت و گل‌ها و ابرها ساخته شده نه براي اين که انسان توش بميرد. (و ناگهان چيزي فکرش را مشغول کرد:) امشب ماه در چه وضعي است؟ (و با حرارت توضيح داد): دوست ندارم زير بدر تمام بميرم. (لحنش پر از محبت شد:) آخر درشعرهايم خيلي از ماه حرف زده‌ام. اگر زير نگاهش بميرم اين احساس به‌ام دست مي‌دهد که بهترين دوستم بم خيانت کرده.

من ابلهانه اين پا آن پا کردم و گفتم: ــ عجالتاً تنهاتان مي‌گذارم.

پا شد ايستاد و پرسيد: ــ کي مي‌آييد سراغم؟ گفتم: ــ نصف شب. (ديگر چه قايم کردني داشت؟) به ساعت مچيش چشمي انداخت و زماني را که از زندگيش باقي مانده بود حساب کرد. گفتم: ــ مي‌خواهيد کشيشي پيش‌تان بفرستم؟

نگاهي کودکانه به من انداخت و گفت: ــ چيزي ندارم به‌اش بگويم. (و بلافاصله افزود:) جز اين که مي‌ترسم. براي دلگرم کردنش گفتم: ــ همه همين جورند.

طوري سر تکان داد که انگار منظورش را درک نکرده‌ام. گفت: ــ مي‌دانم. اما من در تمام عمر گرفتار وسوسه‌ي مرگ بوده‌ام و مع‌ذلک اين احساس که از دنيا مي‌روم مي‌ترساندم. حتا در دوره‌ي بچگي هم هيچ وقت کلمه‌ي بدرود را به زبان نمي‌آوردم چون اين کلمه هم برايم در حکم مردن بود.

درست نيمه شب نوزدهم اوت بود که فرمانداري را ترک کرديم.

خودم دنبال گارسيا لورکا به سلولش رفته بودم. خواب بود. مثل بچه‌ها پاهايش را جمع کرده بود تو سينه‌اش. نمي‌خواستم يکهو از خواب بيدارش کنم اما نشد: چشم‌هايش را که باز کرد بدون اين که يکه بخورد مرا نگاه کرد.
گفتم: ــ بلند شويد ديگر، موقعش شده.  کش و قوسي آمد و خميازه‌يي کشيد. کش و قوس آمدن کار گربه‌ها و عشاق است. اين حرکت از يک محکوم به مرگ به نظرم سخت غير عادي آمد و پاک منقلبم کرد. نگهباني وارد سلول شد و يک قوري ِ بزرگ قهوه‌ي داغ و گيلاسي کنياک را که با خود آورده بود کنار سکو گذاشت و رفت. لورکا بلند شد.  براي رفتن آماده بود. هيچ چيز با خودش نداشت. نه شانه‌يي نه مسواکي نه لباس زيري چيزي. در سلولش هم نه لگني بود نه مشربه‌يي. شايد حدس زده بود به چه فکر مي‌کنم، که برگشت به طرفم لبخند زد. به سرعت دستي به موهايش کشيد و گفت: ــ هر وقت که بگوييد. گفتم:

ــ قهوه‌تان را بخوريد.

به سرعت اطاعت کرد و لب‌هايش را سوزاند. نگاهي به ساعت انداختم و گفتم: ــ عجله نکنيد. گيلاس کنياک را برداشت تو فنجان قهوه‌اش خالي کرد و گفت: ــ حالا ديگر درست نمي‌دانم در کجاي اسپانيا به اين مخلوط کارافي‌يو مي‌گويند.

فنجانش را که خالي کرد دوباره گفت: ــ هر وقت که بگوييد.

پيراهنش پُر چروک و شلوار سياهش چسب تنش بود. مي‌دانستم در بيرون هوا سرد و يخزده است، با اشاره به پتوي روي سکو گفتم: ــ اين را بيندازيد رو شانه‌هايتان.

پتوي ارتشي زبر و رنگ و رو رفته‌يي بود. وقتي آن را به شانه انداخت ظاهر ترحم‌انگيز مترسکي را پيدا کرد. از پلکان وسيع خلوت به طبقه‌ي همکف رفتيم. اتومبيل بزرگ سبز رنگي با چراغ‌هاي خاموش جلو در بزرگ ساختمان فرمانداري کنار
 
ــ هرچندF.G. de la C.پياده‌رو منتظر ما بود. مرسدسي بود متعلق به معماي پيچيده‌يي نيست و حلش بسيار ساده است مع‌ذلک اسم کامل صاحب ماشين را نمي‌گويم. چون گو اين که چشم ديدن خودش را ندارم روابطم با خانواده‌اش حسنه است. بعد از ظهر همان روز به‌اش تلفن کرده بودم گفته بودم از لحاظ وسيله‌ي نقليه دستم تنگ است و ازش خواسته بودم ماشينش را در اختيارم بگذارد. پرسيده بود: «براي چه ساعتي؟» ــ وقتي فهميد براي نصف شب لازمش دارم شستش خبردار شد و گفت: «پس براي يک پاسه‌ئو مي‌خواهيش. در اين صورت موافقم. فقط شرطش اين است که بگذاري خودم هم همراه‌تان بيايم». ــ فکر کردم ممکن است براي چال کردن جسد وجودش لازم بشود و قبول کردم.

راننده پشت فرمان نشسته بود. ما در صندلي ِ عقب نشستيم: من وسط، لورکا سمت راستم و صاحب ماشين سمت چپم. او يکي از خرپول‌ترين مالکان منطقه بود. چنان لباس مرتبي پوشيده بود که انگار مي‌خواهد به شکار برود: شلوار چرمي ِ بلوطي جوراب چهارخانه، کت جير، با يک کلاه فوتر کوچولوي سبزرنگ که روبان ابريشميش به پر قرقاول مزين بود! ماءموري که مسئوليت مراقبت از محکوم رسماً به عهده‌ي او بود کنار دست راننده نشست و به راه افتاديم. سيتروئن سياه رنگي هم پشت سر ما مي‌آمد که حامل افراد جوخه‌ي اعدام بود.

صاحب ماشين وقتي شاعر را ديد از فرط تعجب حرکتي به خود داد.

زياد مطمئن نيستم اما خيال مي‌کنم لورکا با حرکت سر سلامي به او کرد ولي حريف که سعي مي‌کرد خودش را تو تاريکي عقب ماشين پنهان کند متوجه آن نشد.

از شهرخواب‌آلوده گذشتيم. وقتي از جلو پوئرتا دالبيرا عبور مي‌کرديم شاعر سر برگرداند و من برق دو قطره اشک را در چشم‌هايش ديدم.

 که رسيديم هوا هنوز تاريک بود.Viznarبه ميدانچه‌ي کوچک ويسنار همه‌اش ده کيلومتر راه آمده بوديم اما اين احساس در من بود که انگار ساعت‌ها راه طي کرده‌ايم. به راننده دستور دادم جلو کاخ اسقف‌نشين توقف کند. مي‌دانستم که همقطارم نستارس آن شب مي‌بايست عده‌ي زيادي را به جوخه‌ي اعدام بسپارد، و من نمي‌خواستم موقعي به بارانکوس برسم که او هنوز کارش را فيصله نداده باشد.

درست کنار ما تو سايه‌ي کليسا حوضچه‌يي و شير آبي بود که خروسي بي‌خواب با حرکات مقطع يک اسباب بازي کوکي ازش آب مي‌نوشيد.

صاحب ماشين به خود لرزيد و گفت: ــ واي خدا، چه قدر سرد است!

و لورکا بي‌درنگ پتويش را به او تعارف کرد. حريف تا بناگوش قرمز شد زير لب گفت «متشکرم» و سرش را به پشتي ِ صندلي تکيه داد و خودش را به خواب زد.

سگي که اتومبيل کنجکاويش را جلب کرده بود وارد ميدانچه شد. يک پايش شکسته بود و قوطي ِ خالي ِ کنسروي را که با نخ درازي به دمش بسته بودند با رنج به دنبال مي‌کشيد. لورکا از مشاهده‌ي او سخت به هيجان آمد وبي‌اختيار حرکتي به خود داد چنان که گويي مي‌خواست از اتومبيل بيرون بجهد و به ياري ِ حيوان بشتابد. ناچار به خشکي به‌اش دستور دادم آرام بگيرد.

هنگامي که ساعت ميدانچه دوي ِ بعد از نيمه شب را اعلام کرد احساس کردم چند دقيقه‌يي خوابم برده بود. به راننده گفتم راه بيفتد.
ــ کجا مي‌فرماييد بروم جناب سروان؟

ــ برو به طرف آلفاکار. از کولونيا گذشتيم. اندکي بعد زمين‌هاي بارانکوس شروع مي‌شد.

مي‌بايست آن تکه از راه را پياده طي کنيم. به راننده گفتم نگه دارد و مرسدس با سر و صداي ترمزها کنار جاده متوقف شد. آمدم پائين و گفتم پياده شوند. لورکا پتو را در اتومبيل گذاشته بود و حالا داشت از سرما مي‌لرزيد. سر بالا کرد آسمان را از نظر گذراند و هنگامي که ديد جز من کسي متوجه اين حرکت او نشده است با شادي گفت: ــ ماه نيست! سيتروئن سياه هم پشت سر مرسدس ايستاد و افراد از آن پياده شدند.

هفت نفر بودند: شش نفر از افراد گروه سياه و يک کشيش که روي لباده‌اش صليب عيساي مسيح را آويزان کرده بود. با انگشت به شانه‌ي شاعر زدم و گفتم: ــ بيفتيد جلو.

پس از چند دقيقه راه‌پيمايي لورکا ايستاد. در نزديکي ِ آن محل، درست آن طرف جنگل کبوده، فونته واکه روس قرار داشت:

دهکده‌ي زادگاهش. شنيدم دوبار پياپي زمزمه کرد:

چرا؟ خداي من، چرا؟راننده که تپانچه به دست کنار من راه مي رفت لوله‌ي سلاحش را به پهلوي او فشرد و گفت: ــ برو جلو بچه، اگر نه حسابت را مي‌رسم.

مي‌خواست چيز ديگري هم بگويد، اما نگاه من خاموشش کرد.

شاعر دوباره به راه افتاد. ميان سنگ و سقط کوره راه تلوتلو مي‌خورد سه بار روي زانو به زمين افتاد که هر بار بلندش کردم. تند قدم برمي‌داشت. شايد براي رسيدن به پايان سرنوشتش بي‌صبر بود. ناگهان بي‌مقدمه ايستاد رو به من کرد و گفت:

ــ راستش را بگوييد، خيلي درد دارد؟راننده که سوآلش را شنيده بود غريد: ــ کمتر از آن که دست خري تو ماتحتت بکنند... با تمام قوه و قدرتم کشيده‌يي حواله‌ي صورت راننده کردم به طوريکه خون از دک و پوزش شره زد. نگاهي به من کرد اما چيزي دستگيرش نشد. خودم را آماده مي‌کردم که سيلي جانانه را تکرار کنم ولي پيش از آن که به خودم بجنبم تپانچه‌اش را به طرف من گرفت. نگهباني که پشت سر او راه مي‌آمد خودش را سپر من کرد و راننده غرغرکنان دور شد.

دوباره همه‌گي به راه افتاديم. آن‌گاه ناگهان نعره‌يي برخاست. چنان نعره‌يي که گمان نمي‌رفت از حنجره‌ي انساني برآمده باشد: لورکا کنار راه ايستاده بود، کنار جراحتي دهان گشوده و خون آلوده در دل خاک، با ريشه‌هايي آشکار و البسه‌يي بر جاي مانده و برجستگي خاکي نرم و سياه که شکل اجسادي را که زيرش بود به خود گرفته بود و پاي عريان زني که وقيحانه تا کشاله‌ي ران از خاک تازه زير و رو شده بيرون افتاده بود.

لورکا با هق‌هقي بريده بريده کنار گودال مي‌ناليد و مي‌گريست.

کشيش به اشاره‌ي من پيش رفت با رخساه‌ي کثيف و ريش چند روزه‌اش صليبي را که به دست داشت نزديک برد و با لحني تند و شتاب‌زده به شاعر گفت:

ــ اعتراف کن!

ــ به چه؟

ــ به هرچه دلت مي‌خواهد.

لورکا او را با دست به کناري زد. پشت سر من افراد گروه سياه گلنگدن هاشان را به صدا درآوردند. حالا ديگر نوبت من بود که تصميم بگيرم. براي نخستين بار از هنگامي که او را ديده بودم با لفظ «تو» مورد خطاب قرارش دادم گفتم: ــ ياالله، بدو! بدون اين که از منظور من سر در آرد نگاهم کرد. او را به جلو راندم و فرياد زدم: ــ گفتم بدو! رنگش مثل گچ سفيد شده بود. پرسيد: ــ به کجا؟ گفتم: ــ به جلو، راست به جلو. اطاعت کرد. مثل هميشه. ناشيانه و به نحو ترحم‌انگيزي پا به دو گذاشت و پانزده بيست متر آنطرف‌تر از نفس افتاده ايستاد. ــ بدو! بدو! يالله! و او با دست‌هاي آويزان دوباره به حرکت درآمد. مثل يک مجسمه از حيات عاري بود. فرمان دادم: ــ آتش! و افراد از پشت به طرفش شليک کردند. مثل خرگوشي به خود تپيد. وقتي به‌اش نزديک شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ بود.

چشم‌هايش هنوز باز ِ باز بود. به نظرم رسيد که سعي مي‌کند لبخندي بزند.

با صدايي که به زحمت مي‌شد شنيد گفت: ــ هنوز زنده‌ام!

من پائين پايش قرار گرفته بودم. ضامن تپانچه‌ام را آزاد کردم و او را هدف گرفتم. تمام پيکرش در تشنجي هولناک تاب برداشت. جهشي ماهي‌وار و با قدرتي باورناکردني. گلوله که بدون اراده‌ي من شليک شده بود از مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.
راننده که کنار من ايستاده بود قاه‌قاه به خنده افتاد و بعد که آرام گرفت گفت:

ــ ماهي از دهن مي‌ميرد. جسدش را کنار درخت زيتوني به خاک سپرديم. »

 


ترانه‌ي گارد سيويل اسپانيا

 


بر گرده‌ي اسباني سياه مي‌نشينند
که نعل‌هايشان نيز سياه است.
لکه‌هاي مرکب و موم
بر طول شنل‌هاشان مي‌درخشد.
اگر نمي‌گريند بدان سبب است
که به جاي مغز سرب در کدوي جمجمه دارند
و روحي از چرم براق
از جاده‌هاي خاکي فرا مي‌رسند،
گروهي خميده پشتند و شبانه
که بر گذرگاه خويش
سکوت ظلماني صمغ را مي‌زايانند و
وحشت ريگ روان را.
........................................

چندان که شب فرود مي‌آمد
شب، شب ِ کامل،
کوليان بر سندان‌هاي خويش
پيکان و خورشيد مي‌ساختند.
اسبي خون‌آلوده
بر درهاي گنگ مي‌کوفت
و خروسان ِ شيشه‌يي بانگ سرمي‌دادند.
........................................

اي شهر کولي‌ها،
اينک گارد سيويل!
روشنايي‌هاي سبزت را فروکش!
........................................

شهر، آزاد از هراس
درهايش را تکثير مي‌کرد.
چهل گارد سيويل
از پي تاراج بدان درآمدند.
ساعت‌ها از حرکت باز ايستاد
و از بادنماها
غريوي کشدار برآمد.
شمشيرها نسيمي را که
از سُم‌ضربه‌ها سرنگون شده بود
از هم شکافتند.
کوليان پير مي‌گريزند
از راه‌هاي تاريک و روشن
با اسب‌هاي خواب آلوده و
قلک‌هاي سفالين‌شان.
........................................


کوليان به دروازه‌ي بيت‌اللحم
پناه مي‌برند.
يوسف قديس، پوشيده از جراحت و زخم
دختري را به خاک مي‌سپارد.
تفنگ‌هاي ثاقب، سراسر شب
بي‌وقفه طنين انداز است.
قديسه‌ي عذرا، براي کودکان
از آب دهان ِ ستاره‌گان مدد مي‌جويد.
با اين همه، گارد سيويل پيش مي‌آيد
در حال برافشاندن شعله‌هايي که در آن
تخيل، جوان و عريان خاکستر مي‌شود.
رُزا ــ دخترک کامبوريوس ــ
مي‌نالد در درگاه خانه‌اش.
پيش رويش پستان‌هاي بريده شده‌ي او
بر يکي سيني قرار گرفته.
و دختران ديگر دوانند
با بافه‌هاي گيسوان‌شان از پس
در هوايي که در آن
گلسرخ‌هاي باروت مي‌ترکد.
........................................

 

 


 
 بالاي صفحه | چاپ | تماس

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار احمد شاملو می باشد.
استفاده از مطالب با ذکر نشاني سايت بلامانع است
.